تبليغاتX
فقط خاطره ها می ماند همین و بس
 
 
 

   - شادی از تهران


salam bachehae gole golaaam

manam shadii az tu rahpelehae khbgaahhh!!!

umadam tu web didam duste goolam fatima va atii post gzashtaann kheili delm gereft vase hamashun delam tang shode vaghann che ruzaee bud yadesh bekheirr hamash bikhalii

albate unam na hamashh eterese konkur badjur gerefte bud hamamunoo hala ke khodaro shokr hamamun jahae khub ghabul shodiim vali ye  badii

dare inke hamamun az ham joda shodim unam kheil zidd inghad faseleha ziadee ke asan nemishe hamo bebiniim.makhsusan mano  fatima ke shabo ruz baham budiim hala yedafei inghad az ham joda shodiim kheili skhte vase atio zaki ham ke bayad haminjuri bashe unam baham kheil jur budaann.

hala man ke sai mikonam harchand ruz yebar ye post bezaramm.inja tehranam ke amno amane

 khodaro shokr khabarii nistt joz chandta zelzelee

ke unam chizze khasii nist.in ham otaghie ma ham 4nafaro birun kardee ke khodesh be khabe maham ke bache mazlum umadim tu rah pelehaa.

ta bad be khoda misparametuun

in  pc ham fontsh kharabe dige sharmande hamatun sai mikonam az dfe dige farsi type konam be khhubi khodetun bebakshid digee

dustdare hamatuun nazar yadetun naree

ye zamani daneshamuz budim hala shodim daneshjuu

 

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: یکشنبه 3 آبان1388| نظرات  :

   - >>>:: یه سلـــــــــــــــــــــــــام تپل ::<<<


سلام دوستای گلم منم برگشتم

همین اول از عطیه ( نونا ) تشکر کنم چون اون انگیزه در من ایجاد کرد که

 بیام و یه سری بزنم من فاطیما سردسته ی گروه galoOo از همین جا یه

بوس به نشان تشکر

 میفرستم واست  موفق باشی دوست گلم

واقعا دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود . واسه خاطره هامون که وقتی اومدم

 همش واسم زنده شد . راستی همه رفقای galoOo قبول شدن .

 هممون از هم جدا شدیم .

من میرم مشهدعطی میره زاهدان . زکی میره بیرجند و شادی میره تهران

جدا شدیم رفت  خوب دیگه کاریش نمیشه کرد

عطی بازم ممنون همش تو باعث شدی که بیام

ایشاال.. از قالبیم که گزاشتم خوشتون بیاد

امیدوارم همتون خوشبخت و موفق باشین  تا یه روز دیگه و خاطره هامون

 i3ai3ay

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: جمعه 3 مهر1388| نظرات  :

   - بعد از این همه وقت... حالاااا.....


سلام به همه ی کسایی که galooo بودن وgalooo هستن و قراره از این به بعدgalooo بشن!!!

از همتون معذرت می خوایم که این یک سال و اندی رو تنهاتون گذاشتیم آخه میدونین که امسال کنکوری بودیم و چارهای نداشتیم که درس بخونیم والا یا باید طبق مقررات خانوادگی بعضیا عروس می شدن  یا این که یک سال دیگه می خوندن  ( هنوز که اعلام نتیجه نشده ایشا الله که هممون قبول شیم آخه کی حوصله ی یک سال رو داره!! واسمون دعا کنین  )

امروز 15 شهریور 1388 . بچه ها همه بی مرام و بی معرفت شدن و جمع galooo  توی خطره!!!  خوب فکر کنم بهتره بگم که من عطی طلا هستم و میخوام که دوباره وبلاگ رو فعال کنم! گفتم باید از یه جایی شروع شه پس چه بهتر از اینجا با خط و حرف من!

اول بگم که کنکورمون حسابی همرو دمغ کرد!! اما رتبه ها که اومد کمی به خودمون امیدوار که شدیم هیچ گفتیم قبولیمون حتمیه اما امان از دل غافل، باید خدا بخواد تا بشه!! پس شما هم برامون دعا کنین galoooha !!!

من دیروز بود که با پگی جون حرف زدم بیکار بود و روز رو شب می کرد و شب رو روز می کرد!  نینا جونم که رفته آلمان  ازش بی خبریم ( راستی یه گود بای پارتیه کوچولو هم گرفته بود واسه بای بای ) ! فاطیما جونم که ازش خبر ندارم آخرین بار زنگ زدم خونه ی یکی از برو بچ دیدم اونجاست بهش گفتم فاطیما چیکار میکنه اونجا؟ گفت طبق معمول همیشه داره می رقصه!  زکی جونم که اصلا انگار نه انگار که من و اون 4 یا 5 ساله با هم دوستیم ( جدا از  galooo  بودنمون ) تمام این یک سال رو من باهاش در تماس بودم ( جدا از اینکه همو میدیدیم تو مدرسه ) اما دریغ از یه تماس!!(هر چی باشه دوستای جدید بهتر از ما هستن دیگه )!

حالا از این حرفا بگذریم! دلم خونه!!

نماز روزه هاتون قبول!! ما رو هم دعا کنین! ایشالله دانشگاه قبول شیم!! واسه صدمین بار!!

از این یک سال بگم این که چقد معلمای بدبختمون رو اذیت کردیم!! ( هر چند حقشون بود!! )

دبیرای جدید که اومدن ما هم مدل آزار و اذیتمون جدید شد!!

 آخ آخ از دست این دبیر زبانمون! عجیب آدمی بود که اصلاً تو هیچ بحثی کم نمیاورد! اما خیلی دوسش داشتیم اونم ما رو دوست می داشت ( می دونین که همه از همون آغاز تولد یه احساس رمانتیک نسبت به گروه ما دارن که این امری خدادادیست!! )

 دبیر جدید بعدی هم آخرین دبیر مردمون آقای صابر بود که بهش می گفتیم دماغ عملی!!! ماشالله هزار ماشالله به چشم دختری که نه چون خیلی هم ازمون بزرگتر نبود به چشم خواهری خوشگل بود خلاصه ی ماجرا همون طور که چند خط بالا تر نوشتم اینم عاشق یکی از برو بچ galooo شده بود! چپ میرفت راست میرفت این مهلا ی چش سفید رو صدا می کرد! اگه قرار بود امتحانش کنسل شه اصلاً به حرفامون گوش که نمیداد هیچ دعوامونم می کرد اما اگه این مهلای پدر سوخته می رفت مث آب خوردن کنسل می شد انگار که مهره ی مار داره این مهلا!! ( قابل توجه بر و بچ منحرف: معلممون زن داره! تازگیها ازدواج کرده بوده مث اینکه!! )

معلم جدید بعدی هم که دبیر ادبیات بود و نازنینی بود که لنگه نداشت بس که واسمون زحمت می کشید! همگی دوسش داشتیم اما یه عیبی که داشت این بود که خدای پز و تیکه انداختن بود!! همیشه ی خدا میگفت فلان فامیلمون تو آلمان فلانی تو آمریکا اون یکی تو اروپا...... وای که فامیلشون تمومی نداشت به خدا!! تیکه مینداخت بهت که کفت همونجا می برید!!! یادش به خیر چقد این فاطیما اداشو در می آورد از خنده می مردیم!!

دبیر شیمی هم که ماه بود ماه چیه خورشید بود اسید خالصی با  ph   0 بود که هممون رو با نگاه تیزش آب می کرد اما با یه نگاه خنثی همرو به یه چشم میدید! مگه بعضیا که شیمیشون توپ بود و علاقه ی وافری به شیمی داشتن ( مث من! ) هر چی بگم کمه از خوبیاش!

دبیر جدید بعدی دبیر فیزیک بود وای که حالمون ازش به هم می خورد با اون قیافه ای که میگرفت! فک می کرد از دماغ فیلی چیزی افتاده!! کفشاش از ما که هنوز اول چل چلیمونه !!! جلف تر بود! وای که چقد اذیتش کردیم آخر سال مجبورش کردیم بستنی مهمونمون کنه!!!

فک نکم دیگه دبیر جدیدی مونده باشه دبیرای دیگمون تکرارین!!

اها نه مث اینکه یکی از اون همیشه ای ها جا مونده...آره دبیر بینشمون! وای خدا مهربون بودا اما نگاش که میکردی خندت می گرفت! برای اینکه ما رو ساکت کنه با دست به شیشه ی کلاس می زد اما فایده نداشت ما بازم سر و صدا می کردیم همیشه زنگ بینش موقع درس دادن این طفلی که می شد انگار همه از ازل منتظر بودن که الانه بخوابن!! آخر سال بهمون گفت بس که شما ها سر و صدا می کردین و من با دست به میز می زدم حلقه ی ازدواجم کج شده! خب آخه تقصیر خودشه همه ی معلما می دونستن که نمیشه ما رو ساکت کرد اما این یکی همیشه امید به ارشاد ما ها داشت!!!

دیگه دبیرامون تموم شدن! راستی مدیر اسبقمون که یادتونه؟؟ همون ..... اعظمو میگما! امسال که ما دیگه مدرسه نیستیم خودشو منتقل کرده یه شهر دیگه! ( میبینین تو رو خدا؟؟ بس که به ما علاقه داشته نتونسته دوریمون رو تحمل کنه و ناچار رفته از مدرسه!! )

الان رفته بودم مدرسه یزدی کماندو با تعدادی از نینجاهاش آماده بود تا از من پاچه بگیره! با خودم گفتم حتماً یه استقبال گرم ازم میکنه بعد از این همه مدت اما نه هنوزم خون کماندویی تو رگهاش بود!! منم زود کارم رو انجام دادم و از اونجا متواری شدم!!

حالا بدویین نظر بدین بچه ها!!!



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: دوشنبه 16 شهریور1388| نظرات  :

   - تولدت مبارک فاطیما جووووووووون


سلام فاطیما جون!

فاطیما خانوم خانوما تولدت مبارک.مبارک مبارک

امیدوارم که ۱۷سالگی خوبی و داشته باشی و هر سالت بهتر باشه این پستم از طرفه منه(نینا)مخصوصه تو عزیز

ایشالا که تولدت ۱۲۰ سالگیتو بهت تبریک بگم البته اگه من زنده بودم اگه نبودم با این پست یادم کنی



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: پنجشنبه 30 خرداد1387| نظرات  :

   - آخرین 4شنبه سال تحصیلیمون


سلام bax galooo ! احوالتون چطوره؟ سالمین؟ مطمئنین؟! مثل ما کم ندارین؟

امروز 4 شنبه 25/2/87 اولین امتحان ترم دوم رو دادیم اونم چه امتحانی!؟ ساعت تفریح اول یعنی ساعت 9 بعد از زنگ شیرین حسابان  وقتی از سالن اومدیم بیرون دیدم اِ...... بابای من nona galoo) اومده تو مدرسه داره دنبال من می گرده! همه کف کرده بودیم که چی شده؟

 بابای من اینجا چکار می کنه؟ منم که از دیدن بابام ذوق کرده بودم با سرعت جت خودم رسوندم به بابابم که ببینم چی شده؟ بعد بابام گفت هر چند هفته معلم تموم شده اما عیبی نداره!

این بستنی هارو ببر واسه معلمات تو دفتر تا بخورن!(فکر کن!ساعت 9 صبح بستنی بخوری)

 من که که نمی تونستم به بابام بگم حیف این معلما نیست که تو براشون پول خرج کنی!

تو دلم گفتم:الهی تو گلوی همشون گیر کنه(مخصوصاً کماندو و نینجاهاش که مارو انقدر اذیت کردن) خلاصه بستنی ها رو بردم و کوفتشون کردن.

 ساعت دوم که ما مثلاٌ تاریخ داشتیم ازمون امتحان ترم رو گرفتن!فکر کن سر کلاس سالاری!مگه میشه تقلب کرد ما هم که فقط به امید الهام های الهی اومده بودیم سر جلسه! چون اصلاٌ برنامه نویسی یاد نداشتیم فقط تنها کار مفیدی که تونستیم بکنیم این بود که قبل از امتحان چتد تا از برنامه های مقلوب و ... رو تقلب نوشتی!(ها ها)

امتحان شروع شد همه مونده بودیم توش!افتض دادیم!تموم شد!(تقلب هم کردیم)

 بعد از امتحان هم در حالی که همه از امتحان خودشون ناراحت بودن و اشکاشون داشت در می یومد!منم واسه اینکه یه تنوعی شده باشه گفتم بیاین بریم بستنی بخوریم دلمون بازشه.  

 این بچه ها هم طفلی ها استقبال کردن ! با FATI GALOOOرفتیم تو آبدارخونه این FATIداشت لهجه کوهسرخی  که یاد گرفته حرف می زد منم از خنده روده برشده بودم که یه دفعه به یه کلمه ای رسید که ایهام داشت هنوز این بچه دوباره کلمه رو تکرار کرد یه دفعه آقای عراقی(بابای مدرسمون)

از جلومون در اومد. دهن fatiبسته شد...!منم که داشتم می خندیدم کپ کردم!              

حالا بگذریم رفتیم بستنی گرفتیم و خوردیم تازه بستنی هامون قلبی(شکل قلب)بود.گفتیم هر کی در بستنی شو باز کنه اگه پاره بشه اون عاشقه اگه پاره نشد عاشق نیست.همه با ظرافت و دقت باز می کردن که یه دفعه در بستنی ninaتیکه تیکه شد همه زدیم زیره خنده!fatiدر حال حرف زدن بود که آره!..ببینیم کی عاشق تره!که یه دفعه مال خودش پاره شد !البته کم مال منم که در آخرین لحظات پاره شد.پس من (nonafati،nina،معلوم شد که ...!وای چه خبره!بی خیال! این pegah،zaki،بدجوری در رفتن حتی یه ذره هم پاره نشده بود که بگیم...!داشتیم بستنی می خوردیم دیگه زنگ تفریح شده بود معلما داشتن می رفتن یکی از معلمای مرد (البته دبیر ما نیست)اومد بنده ی خدا سواره ماشینش بشه،fatiهم که نمی دونم این کلمه ی جذاب رو از کجا یاد گرفته هنوز داشت می گفت diiiiiiiiiiivaaaaaaaaaaneeeeiiiyaaaکه یه دفعه این اقا هه  اومد در حالی که از حرف fatiمی خندید منم محکم زدم به پای fatiو هممون از شدت خجالت آب شدیم بلند شدیم از اونجا رفتیم تا اوضا از این بدتر نشه! ماهای پررو هنوز معلم از اون منطقه دور نشده بود دوباره اومدیم سر جای اولمون نشستیم!اومدیم سر کلاس افتادیم به جون این کتاب های مبانی طفلکمون و شروع کردیم به پاره کردنش  این pegiزرنگی کرد و کتاب خودش رو جمع کرد گذاشت تو کیفش منم که اهل کتاب پاره کردن نبودم !نامرد اومد کتاب من و پاره کرد،4ورقه به طوره کامل جدا کرد!آخه این بشر با خودش فکر نمی کنه که اگه من از این مبانی تجدید بیارم چیکار کنم!زنگ بعد دوباره با اصغر کاکل به سر حسابان داشتیم.آلانم که توی کارگاه کامپیوتر نشستیم داریم آهنگ گوش می دیم!مثلاٌ زنگ شیمیم ولی خوب بیکاریم.zaki داره روی 1000 تومانی اسمامون رو می نویسه!(بیکاره)پولاش اضافی کرده!)fatiهم داره پشت کتاب مبانی zaki رو پر از چرت و پرت می کنه البته گفته باشم روی جلدشو من زنگ قبل پر کرده بودم!pegi هم داره با mahlaور می زنه باز این 2تا افتادن به هم دیگه کی می تونه جداشون کنه.ninaهم داره با خانممون می خنده حالا به چی خدا عالمه من طفلی(nona)هم که طبق معمول همیشه باید خاطرات رو بنویسم.سرم رو انداختم پایین هم دارم فکر می کنم هم دارم می نویسم!اگه گفتین به چی فکر می کنم؟!حدس بزنین؟!

شرمنده galooo ha این خاطره باید زودتر می ذاشتمش ولی افتادیم تو امتحانا وقت نشد.nona تو مدرسه زحمت کشید نوشت منم (nina) قرار بود تایپ کنم بزارم که نشد دیگه.ولی حالا که خلاص شدیم بیشتر میایم گرچه خاطرات 5galoooفقط تو مدرسه هست ولی خوب بازم باهمیم ولی نه تو مدرسه

راسسسسسسسسسستی امروز 29 خرداد تولد Fatima june از طرفه خودم (ninapega،zaki،nonaبهت این روزه قشنگ و تبریک میگم کادوتم میم بت میدم آگه دختر خوبی باشی!امیدوارم به تمامه آرزوهای کوچیک و بزرگت برسی.*-:



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: چهارشنبه 29 خرداد1387| نظرات  :

   - عروسی...!!!


 

 

سلام galooo ha

چطور مطورین؟

این مطلبا مربوط به 2شنبه ست آخه وقت نکردم زودتر بیام!!!

 

امروز یه بحث توپ پیش اومد!  جاتون خالی دست pegah galooo رو شد!

بذارین واستون تعریف تا بفهمین چه خبره، سر کلاس بینش نشسته بودیم همه خسته و کسل از امتحان زنگ قبل (شیمی3) و کم خوابی دیشبش!

      كه سرش رو انداخته بود پایین و سوالاتی رو که خانوممون قرائت می کرد می نوشت ولی خواب بود  volume صدای خانوم که می رفت بالا گوشاش تیزمی شد!

 

  &  مشغول سر و کله زدن با saeede khepel  بودن چون اذیتشون می کرد!

 

   هم که رفته بود صندلی عقب نشسته بود و با mahla ور می زد!

منم که (  ) از دیشبش کم خوابی داشتم سرمو روی دسته صندلی گذاشته بودم تا بخوابم، zaki galooo هم به من مشکوک شده بود که تو داری به کی فکر می کنی؟! ها؟!

خلاصه تو حال و هوای خودمون بودیم که این saeede دست کرد توکیف pegah & Fatima یه دستم برد دور گردن pegah که یه دفعه گردنبند pegah رو باز کرد و از روی مقنعه دور گردن خودش بست، مثل این آدمای خل...!!!

بعد از کلی سر و کله زدن با این saeede هر کاری کردیم نتونستیم جلوی دستبردهای saeede رو بگیریم، دیگه خون معلمه داشت جوش می اومد!

هی چشم غره می رفت و چپ چپ نگاه می کرد ولی ما اصلا انگار نه انگار... مورچه ته کلاس رو می دیدیم ولی این معلم طفلی رو نمی دیدیم!

ما رو که دیگه می شناسین، تا زمانی که خون معلم رو تو شیشه نکنیم دست بردار نیستیم!

معلم ما هم که دیگه جوش آورده بود گفت: شما چیکار می کنین؟  یکدفعه Fatima & pegah صداشون رو بردن بالا که: خانوم...! این saeede رو از اینجا ببرین. اعصاب ما رو خورد کرده. تمام کیفمون(که پر از کتاب های امتحان نهایی ست ) رو خالی کرده... خانوم تو رو خدا بهش بگین بره یه جای دیگه بشینه! (شما توجه داشته باشین ما ها که اصلا کم نمی یاوردیم جلوی این بشر کم آورده بودیم)!!!

Saeede khepel ما هم یه دفعه جوش آورد و گفت: خانوم آخه شما بگین این pegah چرا رفته گردنبندی خریده که روش حرف داره؟! همه تعجب کرده بودن و بلند زدن زیرخنده!!!

 کم مونده بود مدیر جونمون  بیاد تو کلاس ما و بگه: دخترای گلم خفه شین!!!

خلاصه... همه ی بچه ها به این pegah  شک و سوء طن پیدا کرده بودن!  (نگاه ها مشکوک می شود) حالا این تیکه رو داشته باشین، معلممون گفت:مشخص شد دیگه اول اسمشم s ! (خانوم ما رو چه پایه ست!)

نکته:درس امروز بینش ما درس آخر و بحث جذاب و دلنشین ازدواج بود.

Pegah هم در دادگاه محاکمه برای دفاع از خودش گفت:خوب p نداشت ناچار s خریدم! Mahla & ladan گیرداده بودن به pegah که چرا اول فامیلت (m) رو نخریدی؟ چرا از بقیه ی حروف اسم و فامیلت نخریدی؟ راست رفتی دست گذاشتی روی حرف s که هیچ احدی تو خونتون s نیست؟

Pegah هم که دیگه غیرتی شده بود گفت: اصلا به شوهر من چیکار دارین؟

بعد از کلی جر و بحث خانوم ما هم که انگار از ازل منتظر این لحظه بود گفت: من که می دونم اسمش آقا سعیدِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ! ماها رو می گین از خنده روده برشده بودیم، نمی دونستیم بخندیم یا اشکامونو پاک کنیم!؟ (توجه; اشک ها از شدت خنده سرازیر شده بود)

Pegah هم برای این که اوضاع بیش از این خراب نشه گفت: خوب خانوم شما اگه آقا سعید سراغ دارین یکی هم واسه من جور کنین، فامیلش هم سعیدی باشه که با یه تیر دوتا نشون بزنم!!  خانوم ما که دست و پاش از شدت خنده کج و معوج شده بودسر جاش نشست که یه وقت جلوی ما نیفته زمین آبروش بره، چون ما رو که میشناسین یه موضوع کوچیک رو چقدر بزرگ می کنیم! (he he)

خلاصه دیگه چیکار دارین، pegah رو عروسش کردیم و اسم شوهرانش رو هم براتون می گم: 1. آقا سعید 2. آقا سوسکه 3. آقا سوسلنگ 4. آقا سوسمار...

این معلم ما هم یه تیکه انداخت که اصلا نگو... هر هر خنده شدیم! به pegah می گه:بهش بگو

      

 pegah هم گفت:ICH LIBE DISH SUSK ... YOU أحبي...!

وای خدا اصلا نای نشستن روی صندلی رو نداشتیم. تو همین حال و هوا بودیم که nafise جدی شد و گفت: بی شعورها...!!! ساکت باشین دیگه... گندشو در آوردین!! همه ی نیشا بسته شد و همه خفه خون گرفتن!!

الانم ساعت 11:25 است و ساعت بعد حسابان داریم، بچه ها دوربین ها رو در آوردن تا یه عکس با هم (معلم خوشکلمون!) بگیریم.

الان سر کلاس حسابانیم! نیست سر کلاس حسابان بیکاریم، واسه همین من دارم ادامش رو می نویسم! توی زنگ تفریح جاتون خالی 15 min خوابیدیم! چه حالی کردیم!!!

هنوز می خواستیم چشم های نازمون رواز خواب ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ 15 دقیقه ای باز کنیم که امتحانای شیمی3 مربوط به ساعت قبل رو آوردن، چه امتحان سختی بود! همه گل کاشته بودیم!!!

برگه ها بین بچه ها توزیع شد! و اما نمره هامون: (البته امتحانمون از 15 نمره بود و تستی!) اول برگه zaki با نمره  درخشان 12 . بعد برگه pegah با نمره بازم 12 بعد برگه خوشکل من (nona) با نمره 15 (hehe) بعد برگه nina با نمره 13 و سرانجام هم برگه Fatima با نمره خوشکل و ناز ۱۳ (البته خوب می دونین که ماها درسامون خوبه ولی این از تاثیرات کم خوابی دیشب بود که بعضی هامون کم شدیم!)

همین الان واسمون خبر آورن که امروز به جای این که ساعت 14:10 ساعت 13:20 تعطیل می شیم، یا به قول یکی از دوستای گلمون ول میشیم!!!

خوب دیگه این اصغر آقای کاکل به سر می خواد درس بده من که دیگه علاف و بیکار نیستم که همش واسه وبلاگ بنویسم (he he) می خوام درس گوش کنم!!!

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: جمعه 20 اردیبهشت1387| نظرات  :

   - چه آزموني داديم ....


 

 

 

سلام دوستای گلمون  ! چطورين؟ 

خيلي وقته نيومديم تو وبلاگ از مدرسه بگيم ولي امروز چون من بيكار بودم اومدم اتفاقات امروز رو واستون بذارم

امروز 4 شنبه 4/2/87 و ما هم كه رشتمون رياضيه آزمون برنامه ريزي شده ي سنجش پايه ي سوم داريم الان همه دارن تست مي زنن اما من در حال ويرايش همين نوشته ها هستم . حالا مي خوام تك تك  GaloOo ها رو واستون توصيف كنم تا يكم بخنديم :

1. Fatima GaloOo  : الان برگشتم نگاش كنم كه ببينم در چه حاليه ديدم داره لبخند مي زنه . بعد هم يه نگاهي به من كرد و به تست زدن ادامه داد

2.Pegah GaloOo : كنارم نشسته با اين اختلاف كه داره سوالا رو جواب ميده . چنان غرق در تفكره كه نگو !!!!! احتمالا براي پيدا كردن جواب درست بين 4 گزينه شك داره . خدا كنه درست بزنه

3. Nina GaloOo : سرعت تست زدنش خيلي بالايه . چون اينطور كه من مي بينم پاسخ نامش از همه سياهتر ديده ميشه . شايدم فقط سياهه !

4. Zaki GaloOo  : درست پشت سر من نشسته . بذار يه نگاه بهش بندازم .... ديدم ! داره سوالاي بخش عربي رو جواب ميده ، اين GaloOo  خداداي عربيش 20 . اين دفعه هم عربي رو مثل دفعه ي قبل 100 % از در عقب مي زنه

نه شوخي كردم عربيش خيلي خوبه اصلا سر كلاس عربي يه چيزي ميگه كه كف همه مي بره ، يه سوالايي مي پرسه كه اصلا به ذهن هيچ احدي نمي رسه حتي معلم عربيمون هم ازش خوشش مياد يه جورايي با هم 6 تشريف دارن چه همه از اين GaloOo  گفتم

حالا بذارين يخورده از خودم بگم

Nona GaloOo  : شايد تعجب كردين كه چرا الان همه دارن تست مي زنن من دارم اينا رو مي نويسم  توضيح ميدم :

من الان با دست چپم دارم اين مطلب رو توي دفتر مي نويسم تا بعدا برم خونه بذارم تو وبلاگ از اين جهت ميگم با دست چپ مي نويسم كه دست راستم عليل شده چون من دست راستم ، روز شنبه ، زنگ ورزش داشتيم با  GaloOo ها بسكت بازي مي كرديم كه توپ بسكت با تمام سنگينيش خورد به انگشتم و به طرز خيلي فجيهي انگشت ظريف من از 2 ناحيه ساقط شد ( يعني در رفت ) من كه تا سر حد مرگ گريه مي كردم   و به اين انگشتم چسبيده بودم و فقط داد مي زدم   و از شدت درد هر كس به انگشتم دست مي زد با فحش هاي ركيكي كه در اون لحظه نمي دونم من بچه ي به اين با ادبي از كجا مياوردم رو به رو ميشد حالا كه فكر مي كنم مي بينم چقدر بده آدم از خود بي خود بشه البته وقتي آروم شدم ازشون معذرت خواستم !

بعد ما  GaloOo ها رفتيم تو آبدارخونه تا من دستم رو با آب گرم ماسا‍ژ بدم اما از اونجا كه سابقه ي ما در مدرسه خرابه و هر جا كه ميريم حتما اونجا ويرون ميشه به سرعت ما رو از آبدارخونه بيرون كردن چون داشتيم چايي ميل مي كرديم

بازم دست فاطيما درد نكنه آب گرم درست كرد و من انگشتم رو ماساژ دادم تا ..... مامانم اومد دنبالم

ديگه اين داستان من بود الانم كه دستم تو گچه .... به قول پگاه يه حرفي مي زنه he he   اين الان يعني .... اگه تا حالا شما هم  GaloOo شده باشين معنيش رو مي دونين در غير اين صورت وقتي  GaloOo شدين مي فهمين

الان ساعت 10:4 است و از اونجا كه همه ي  GaloOo ها به قول خودشون از بدو تولد براي اين آزمون برنامه ريزي كرده بودن  تا آمادگي كامل رو داشته باشن و بتونن تمام درسا رو 100 % بزنن هم اكنون فقط منتظر الهام هاي الهي هستن  (منظورم رو كه مي فهمين .. نه ؟)

آخي .... طفلكي ها .... دلم به حالشون مي سوزه  ....

راستي يه چيز مهم يادم اومد ، اين Fatima GaloOo  تو المپياد كامپيوتر رتبه آورده   جاتون خالي بستني  دعوتمون كرد ... حال كرديم

Pegah , Nina, Fatima , Zaki   المپاد كامپيوتر بودن كه فقط Fatima  قبول شد منم كه المپاد شيمي بودم با اختلاف 1 نمره قبول نشدم ... چه بد

خوب ديگه بچه ها اينم از داستان امروز          فعلا

 

 

یوهووووووووو

سلام به دوستای گلم شطورین ؟؟ 

 

می خوام یکی دیگه از کارای عطی ( نونا جون ) و براتون بزارم

 

.

.

این تابلو یی که میبینین عطی جون درستش کرده بعدش دادش به  سردبیرشون ( فاطیما )  

دست گلش درد نکونه

ای ول داری عطی طلا ( نونا جون )

با چوب درست کرده هاااا 

 

 

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: چهارشنبه 11 اردیبهشت1387| نظرات  :

   - *••* ۩ ۩ ●• سال نــــــــــــــــــــــــو مبارک *••* ۩ ۩ ●•


 

 

سلام به تمام برو بچ باحال bia2galooo

 

قرار بود  پست آخر و فاطیما جون بزاره که الان نیست و رفته مسافرت

 

بجاش من (نینا)اومدم آخرین متن امسال bia2galoooبذارام

 

خوب دوستان از اینکه این چند وقت و در کنار ما بودین و با خاطرهامون

 

بودین ممنونم.

امیدوارم سال دیگه هم بتونیم خندای رو لباتون با خاطره هامون بیاریم

 

دوستان گلم عیدتون مبارک سال خوبی داشته باشین پر از شادی و

 

 خوشی و موفقیت و  امید و آرزو و هدف و از همه مهمتر سلامتی

 

راستی سر سفرتون ما 4 تا galoooرو هم فراموش نکنین محتاجیم به

 

 دعاسال خوبی رو براتون آرزومندیم

 

راستی یادم رفت بگم که ننا جون در المپیاد شیمی مقام آورد و من

 

(نینا) فاطیما با زکی طلا هم در المپیاد کامپیوتر دست خودمون درد نکنه

 

 که انقدر زحمت کشیدیم

 

 

.............................................

 

سلام بچه ها چه طور مطورین ؟؟

من برگشتم و اومدم این پستی که نینا جون گذاشته رو کامل کنم

اول اینو بگم جاتون خالی رفته بودیم شمال خیلی خوش گذاشت

خیلی خوش گذشت ولی زود گذشت

.....

خوب اینو که در پایین صفحه ملاحظه می کنید دو نوع سفری هفت سینه ی که روز ۲۵ اسفند بود تو مدرسه راه انداخته بودیم کلی اتفاق افتاد که مفصله بعدا واستون می نویسیم

 

 

حالا شما و سفره هفت سینمون

 

 

 

خوکشله نه ؟؟؟؟  

 

 

تذکر ..

 

به دقت تماشا کنید

 

با تشکر :

 

فاطیما

 

 

.............................................

 

 

به به سلام دوستاي GaloOo  

 

اينجا رو ببين چه خبره

 

انگاري ما آخر رسيديم

 

خوب امروز ۵ روز از عيد گذشته و من (زكيه) اومدم عيد رو بهتون تبريك بگم

 

سـال نو مبارك

 

اميدوارم كه سال خوبي داشته باشين

 

شاد باشين

 

قربون GaloOo ها

 

 

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: پنجشنبه 1 فروردین1387| نظرات  :

   - ..: تقدیم به شما :.


بابا عطی چه کردی .....

 

 این از هنرای ننا جون که واسه من (فاطیما) کشيده بود

خیلی وقت پیش کشیده ها ولی الان گذاشتم ببینین

..............................

امروز جاتون خالی المپیادرو دادیم خوب بود

جریانشو که زکی نوشته واستون

خدا کنه همیشه ازاین المپیادای توپ باشه



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: چهارشنبه 15 اسفند1386| نظرات  :

   - GaloOo های المپیادی


 

سلاااااااااااااااااام........

 

به قول یه رفیق  تپلمون ، یه سلام تپل به تمام بر و بچ باحال

خوبین یا چطورین ؟   خوب بودین بهتر شدین ؟؟؟؟؟ ما رو نمی بینین خوشحالین ؟

خیلی وقته نیومدیم ، خودکارامون تموم شده بود نتونستیم خاطراتمونو تو دفترمون بنویسیم..... چیکار کنیم دیگه فقر اقتصادیه 

 

امروز آخرین چهاردهم آخرین ماه سال ۸۶ است . چقدر زود عمر ها می گذره .....چقدر زود خاطره ها می گذره و مثل باد از یاد میره ....و اینه که عمر آدم می گذره . حالا تریپ غم بر ندارین ، بزن بریم تریپ حال و صفا ........

از کجا شروع کنم ؟ از تعطیلی امروز .... از بیکاری فردا ..... از تعطیلیای بعدش .... واااااااای خدا .......

آره امروز سه شنبه ما به دلیل داشتن المپیاد کامپیوتر 

 از صبح علی الطلوع که پامون رو تو این قبرستونی گذاشتیم یه راست رفتیم توی کارگاه برای آموختن علم رایانه 

ساعت اولش که خیلی رفته بودیم تو کف PC و به کوب می خوندیم سرمون تو لاک خودمون بود ....آخه ناسلامتی فردا المپیاد داریم 

هیچی دیگه .... من (زکیه ) با پگاه جون داشتیمExcel  رو یه مروری می کردیم  . فاطیما گلم هم همینطور . نینا هم داشت باVisual Basicور می رفت ....

به عرضتون هم برسونم که ما خیر سرمون امروز امتحان جبر هم داشتیم . ولی چیکار دارین دیگه در رفتیم

این که از ۲ ساعت اول .....

۲ ساعت بعدی هم اولش همینطوری گذشت ......

عطی طلای ما  هم المپیاد شیمی داشت رفته بود آزمایشگاه . اومد یه سری به ما زد و........

حالا حدس بزنین چیکار کردیم......... ؟؟؟ ؟

یه نفرمون رفت دفتر معاونین رو دید بزنه که اگه کسی نباشه ..... آره ..... اومدیم وصل به اینترنت شدیم .... حالا شما تصور کنین خط تلفن کارگاه با دفتر یکیه ........   البته ما رو که می شناسین بچه های خوبی هستیم زودی قطعش کردیم

دیگه حس درس خونی نداشتیم فقط با کامپیوترها الکی ور می رفتیم

من و پگاه که داشتیم رو Word مسخره بازی در می آوردیم

فاطیما و عطیه که هم به هم افتاده بودن داشتن نقاشی می کشیدن

نینا هم نمی دونم چیکار می کرد ....  آهان راستی داشت Power Point رو کار می کرد

این ساعت هم که گذشت رفتیم بیرون یه هوایی تازه کنیم . بعدش هم که اومدیم . این ساعت یعنی همش مسخره بازی بود

فاطیما Mp3 تو کیفش داشت ... اینا رو ریختیم رو کامپیوتر و

 Speaker هم وصل کردیم و ......... خلاصه تو حس بودیم ....که یهویی

عمه فتحی ( ما GaloOo ها به معلم آزمایشگاه میگیم عمه فتحی ) در

 و باز کرد .... حالا صحنه رو داشته باشین .... فاطیما که روی صندلی دراز

کشیده بود و پاهاش هم انداخته بود رو میز ......من و پگاه هم با کفش

 اومده بودیم تو کارگاه   .... حالا اینا به کنار آهنگ رو چیکار کنیم ؟

آدم چقدر می تونه ضایع باشه ؟   زودی قطش کردیم و عمه فتحی هم گفت : ماشاا... دارین کار می کنین دیگه ؟ ؟ ؟ ؟ خدا می دونه اگه جز اون

 ۱۶ نفر برنده نباشین ......

ما رو هم که می شناسین از رو نمی ریم . تا عمه فتحی رفت روز از نو روزی از نو ....

عطیه و پگاه نشسته بودن داشتن عکس GaloOo ها رو نقاشی می کردن ....   تازه اونم چی ؟ ؟؟ گذاشتنش رو Desktop کامپیوتره   

فاطیما و نینا هم پر حرفی می کردن

منم داشتم رو Word خصوصیات GaloOo ها رو می نوشتم   حالا اینم از نوشته های من :

{خصوصیات گروه   GaloOo  ها :

۱. همگی خرابکارای مدرسه اند

 

 

۲. توی مدرسه در چشم ناظم بهترین اند

۳. انضباط همگی ۲۰ که چه عرض کنم ؟ زدن رو دست ۱۰۰ به بالا

۴. عاشق درس و مدرسه اند

۵. شعارشونم اینه : عشق چیه ننه بذار بخوابم

۶. تو این دنیا به هیچ کس و هیچ چیز فکر شونو مشغول نمی کنند ( اینو مطمئنم ۱۰۰ ٪ )

۷. به جای کیف آرایش یه کیف دارن که زندگیشونه . حالا توی این کیف کلی جزوه و قلم و کتابای کنکور و خلاصه .......

۸. به تمامی کارکنای مدرسه به خصوص مدیر مدرسه ارادت خاصی دارن

۹. اگه می خوای یداشون کنی باید به تمام مسجدای اون محل سر بزنی تا شاید رحمتی هم نصیب تو بشه و یکیشونو ببینی }

دیگه نزدیک زنگ بود . رفتیم تو حیاط و خوشحال از این که از کلاس عربی در رفته بودیم

خلاصه زنگ خورد و به قول یکی از رفقا آزاد شدیم

حالا ما آماده ایم که فردا بریم و نفرای اول المیاد شیم

البته شما هم واسمون دعا کنین

خوب دیگه شاد باشین .......

تا دوباره



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: چهارشنبه 15 اسفند1386| نظرات  :

   - ...:: bia2galoOo ::...




+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: پنجشنبه 25 بهمن1386| نظرات  :

   - ..:: ولنتاین مبارک ::..


 

عزیزای دلم .... عاشقای ملوووس

ولنتاین مبااااارک

عشقای قشنگتون همیشگی باشههه

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: سه شنبه 23 بهمن1386| نظرات  :

   -  ...:: تولدت مبارک عطی طلا ::..


 

سلام دوستای گلممم

امروز ۲۳ بهمن تولد عطی بود جاتون خالی یه تولد مامانی واسش تو مدرسه زنگ جبر گرفتیم

جاتون خالی خوش گذشت

این کارتارم که میبینین از کارت تولدش عکس گرفتم واستون گذاشتم البته واسه عطی گذاشتماااااا

خوب عطی نقاش عطی طلا

تولدت مبارک

الهی ۱۰۰ ساله شی

ننننننننننننه

۱۲۰ ساله شی

ننننننننننننننه

۱۲۰ سال کمه همیشه زنده باشی

اینم کیکت بدو بیا شمعا تو فوت کن

 

خوب امیدوارم همیشه شاد و شنگول باشی

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: سه شنبه 23 بهمن1386| نظرات  :

   - ..:: تقدیم دوستای گلم::..


          

 

                                                                     

اینو من ( فاطیما ) زنگ حسابان بود که از روی آینه ی نینا کشیدم

 

حالا نکه ما زنگ درسه مهمی مثل حسابان بیکاریم ..........

 

روزی که اینو کشیدم دقیقا یکشنبه ۷ / ۱۱ / ۸۶

 

ساعت ۴۵/۱۱.   



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: شنبه 20 بهمن1386| نظرات  :

   - ..:: 1ماه و 17 روز پیش ::..


سلام دوستای عزیز و گلمون ... اومدیم بعد از 1 ماه و 17 روز ... دوباره سراغ خاطره هامون حالا جریانات این ماه ...... شاید زنده کردن شون واسه هممون تلخ باشه ولی می گیم تا عبرتی باشه واسه ی همه ما .....

روز سه شنبه بود .. چه روزززززی بود .. امتحان مبانی رو داده بودیم و طبق معمول ما  galoha  تو حیاط بودیم . ساعت بعدش عربی داشتیم با چوب شور .. ما هم که وقتی می ریم توی حیاط دیگه دوست نداریم پامونو تو کلاس بزاریم .. ما هم که طبق معمول در حال رقصیدن و دست زدن و جک گفتن بودیم نگو که این چوب شور سیاه بره سر کلاس . ( توی مدرسه مون هر کی دیر بره سر کلاس باید برگه ی تاخیرورود  بگیره ) ما که رفتیم در کلاس ما رو راه ندادن چون دیر رفته بودیم . گفت باید برین برگه بگیرین . حالا ما هم که 9 نفر بودیم هیئت علی اصغزی ر فتیم تو دفتر . که خیر سرمون برگه بگیریم . این معاونا هم هیچ کدوم کارمند وطیفه شناس و پشت میزاشون نبودن . ما 9 نفر هم که رفتیم تو دفتر معاونین دیدیم که هیچکی تو دفتر نیست ..... اون مزده ی احمق ( از بچه های سوم تجربی – جانشین الیاس ) به ما گفت بابا بیخیال برین برگه بردارین خودتون امضا کنین بشینین سر کلاس . ما هم که اون موقع تو حال و هوای خودمون بودیم به عواقب اون فکر نمی کردیم و فقط می خواستیم بریم سر کلاس عربی چلچلی کنیم .. چلچلی نکردیم که هیچ نوکمونو هم چیدن ........

بریم تو حالو هوای دفتر معاونا  و یزدی کماندو و نینجاهاش ..... خوب ...... مزده نظر داد و ما چوبشو خوردیم

به من گفتن تو بورو برگرو بردار ( فاطیمای بیچاره ی از همه جا بی خبر ) .... برگرو با چه مهارتی از توی کشو میز اونم میز کی. یزدی کماندو برداشتم .. اون لحظه فکر اینو نکردم   که یه روز با لانچیکوش تا هم در خونمون دنبالم می کنه برداشتم ..... خلاصه 9 نفرمون رفتیم تو اتاق پرورشی . پگاه هم یکی یکی اسمارو نوشت . از همه بد تر اینکه یه امضا زد بی خبر از اینکه این همضا همون امضای کماندوست .. ما هم برگه به دست با نیشهای تا بنا گوش باز .. صدای خنده ها تا در مدرسه می رفت .. هیئت علی اصغری به سمت کلاس راه افتادن که ...... یزدی کماندو برگرو دید که من زیر مقنعه ام قائم کردم که در اون لحظه فهمیدم گاوم 4 قولو زاییده ولی هیچ اهمیتی ندادم ... هی کماندو فریاد می زد ااااای فاطیماا ای پگاه .. ماهم که اصلا انگار نه انگار رفتیم سر کلاس عربی ... که این چوب شور وامونده که از اون یره های تیزیه گفت این برگرو از کی گرفتین ما هم که با همون نیشای باز نشستیم سر کلاس ..  این چوب شوره لامصب شک کرد ... و برگرو برد پیش یزدی کماند ... و همون موقع هم از رو نرفتیم . کرکر میخندیدیم ... ییهوووو دیدیم چوب شور میگه ... 9 نفر برن دفتر ... اما ما های گلو همون موقع هم دست از خنده ها بر نداشته بودیم  .. گفتیم الان کماندو بایک چهره ی خندون جلومون سبز میشه ... ولی غافل از اینکه .. یزدی کماندو تو دفتر پرورشی رو صندلی نشسته و خودش و.صندلیش از عصبانیت اتیش گرفته ... رفتیم تو دفتر . شرو کرد به دعوا که بر گرو کی نوشته ؟؟؟؟؟ .............. خجالت نمیکشین ؟؟ .. شما دست تو کشوی من که یک میلیون چک آماده ی دریافت توشه می کنین ؟؟؟ یا بگین کی امضا کرده یا می فرستمتون کمیته انضباطی ...... حالا ما ها که یک زبون داشتیم این هواااا خفه خون گرفته بودیم و تازه فهمیده بو دیم چی کا کردیم ( واقعا خسته نباشیم .. چه زود فهمیدیم ) ... هر چی گفتیم خانوم غلط کردیم نفهمیدیم .... حرف حرف خودش بود و می گفت .. یا بگین کی این کارو کرده یا میفرستمتون دایره انضباطی ... 

حالا این غلطی که کرده بودیم نمی دونستیم چه جوری ماس مالیش کنیم .... اولش که بچه ها عادی بودن ولی بعدش بعضیا زدن زیر گریه .. ولی ما خیلی طبیعی بودیم .... هیچکی حرف مارو گوش نمیداد که یهو جناب اعظم مدیرمون اومد ... اون که  اصلا نگاهمون نکرد ... بهمون گفت تو ای همه سال شما اولین کسایین که اینقدر جرئت داشتین این کارو بکنین ( حالا ما که کاری نکردیم ) حالا از شانس گنده من مامان من تو مدرسه بود همه چیزو فهمید هر چی با یزدی کماندو حرف زد قبول نکرد که نکرد ... ازمون خواستن که فردا همه ی مامان باباها پاشن بیان مدرسه که تکلیف ما رو روشن کنن ...  وای چه روزی بود حالا من که مامانم از همه چیر خبر داشت ولی واسه بقیه سخت بود که به والدینشون بگن .. حالا از بدشانسیه ما پس فرداشم امتحان تاریخ داشتیم ... فرداش قرار شد همه ساعت 9 صبح بیاین مدرسه .. در صورتی که ماها مثلا اون روز روز تعطیلیمون بود ... خلاصه مامان باباها اومدن بحث و گفت و گو گریه و خنده و خلاصه تو تنگنا مارو قرار دادن که همه چیزو بگیم وای نمیدونین چه لحظه ای بود دیگه من که اصلا اهل گریه نبودم زدم زیر گریه ... هیچی دیگه مجبورمون کردن بگیم ما هم گفتیم ... بیشرفا هیچ کاری نکردن فقط می خواستن ازمون حرف بکشن ....

 

بعد از این اوضاع خیلی چیزا تغییر کرد ... مثل دوستی هامون مثل خنده هامون ... مثل تمام روزای خوبمون .....

 

وحالا مثلا ما گفتیم آدم شیم دیدیم نمیشه .. حتی وبلاگو پاک کردیم دیدیم نه بازم نمیشه .. اومدیمو دوباره راش انداختیم

 

 اینم جریان این 1 ماه و 17 روزی که نبودیم



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: پنجشنبه 18 بهمن1386| نظرات  :

   - ..:: عکس خاطره ها ::..


 

این عکسو عطی نقاش ما زنگ ورزش بود که کشید

هممونم میبین تو عکس ... تمام دارو دسته ی رفقا ... تو نقاشی معرفی شدن

یادش بخیر روز خوبی بود  .. ولی روزا چه خوب باشن چه بد میگذرن و این عمرمونه که

می گذره...خدا که با خاطرات خوب بگذره . ایشا الله

 

           

............................................................

عکس بعدی مال خیلی وقت پیشه که زنگ هندسه دبیرمون که ملاحضشون کردیم .

 مارو برد پای تخته ..طبق معمول عطی از فرصت استفاده کرد و از اونجایی

  که سوزه ی دیگه ای نداشت ما رو کشید

              

           

           



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: پنجشنبه 18 بهمن1386| نظرات  :

   - ..:: نگاهی به گذشته ::..


خوب  چندتا از عکسایی رو که عطی کشیدرو واستون گذاشتم

این عکسا مال چند وقت پیش که از معلمای خوب و عزیزمون کشیدیم

نه که ما خیلی به دبیرامون عشق می ورزیم  اینطوری عشقمونو بهشمن نشون میدیم

( البته اگه اینارو ببینن دیگه فک نکنم سر کلاس که هیچی تو مدرسه جا داشته باشیم ) 

خوب اشکالی نداره بهتر ....  

 

ایشونو که میشناسین ......

دبیر فیزیک که به پریوش  مشهورن

.........................................

دبیر مبانی galoOo

............................................

دبیر زبان فارسی

...............................................

اینم دبیر گل گلابمون

هندسه

اینم از بعضی از معلمای ما

ادامه داره بقیه ی عکسا در حال ساخته

ایشا الله با همشون اشنا میشین

 

 



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: پنجشنبه 18 بهمن1386| نظرات  :

   - :: بیوگرافی اعضا ::


ایشونو که می بینید زکی جیگر ، خیلی منطقی ، با وقار، خیلی کلک ، و خیلی با حال و ، خیلیم مهربون ..... ( ببخشید یادم رفت .. وخیلیم شوخ طبع )

 خووووب اینم ننا طلا خیلی احساسی از همون i love you بفهمین دیگه .... خیلی گل بچه با مرام خلاصه رفیق مایه دیگه چه میشه کرد

 خوب اینم پاندای من گل من نینا جون خیلی خانم خیلی مهربون خیلی خوب دیگه هر چی بگم کم گفتم .. اونم سگش belu که خیلی پیلست

 

 اینو که میشناسین اینقدر دخ گلیه که حد نداره میدونم میشناسینش خوب البته همه میشناسن  همونیه که داری فک می کنی  ......... بله خودشه fatimaa   حالا ایشالله میان خوصوصیلت مارو واستون می نویسن

 

خوب تا بد  بای



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: پنجشنبه 18 بهمن1386| نظرات  :

   - یه سلامم گگگگگرم


بعد از چنننند وقت سلااااااااااااااااام 

خیلی دلم واستون تنگ شده بود galoaaaa ما دوباره اومدیم ولی با یه ذره تغییر

این دفه به جمع galoa ضافه شده .. 

ati jun .. zaki jun .. nina jun  هم galo بودنا galotar شدن وبه ما پیوستن تا باز

خاطرات روزای خوشمونو بنویسیم ------>

ماهم که همون fatima موندیمو .... هستیم

امیدوارم  از سری جدید bia2galooo خوشتون بیاد

                                         فدای همتووووووووون

                                                           



+ | نوشته شده توسط: naz-raz--->2f در: دوشنبه 8 بهمن1386| نظرات  :

 

 
منوي اصلي

ارشيو مطالب


آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
موضوعات مطالب
لينک دوستان
...:: ترانه عشق ::.. ( فاطیما )
..:: ویلای عشق ::..
..:: تنهایی ::.. ( عطی . زکی )
.:: عشق . عشق می آفریند ::. ( ریحانه )
.::عطی جون تولدت مبارک ::.
.: پسرک فراموش شده :. ( نیما )
.: عاشق تنها :. ( معين )
قالب وبلاگ
لينك هاي روزانه
-
جستجو

     Search

طراح قالب
Template By: Tempha.com